|
چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری چه بی تابانه تو را طلب می کنم..
تا حالا شده دلتون واسه دیدن عکسای جدید از خودتون تنگ بشه؟! داشتم فکرمی کردم الان دلم چی میخواد دیدم به طرز عجیبی دلم میخواد عکسای جدید داشته باشم یه فنجون نسکافه ی داغ واسه خودم درست کنم بشینم با حوصله عکسامو نگاه کنم! بعضی وقتها یه چیزای عجیب و به نظر مسخره می تونن آرامشیو بهمون بدن که میخوایم. قدیما این کارو خیلی خوب بلد بودم. واسه اینکه پر از زندگی شم احتیاج به یه چیز خارق العاده نداشتم ولی الان... واسه همینه که امشب از این حسم کلی ذوق زده شدم و اومدم فوری اینجا نوشتمش. شاید داره بازم یادم میاد که زندگی یعنی همین چیزای کوچیک و شاید عجیب و بی معنی..
امشب بعد از یه مدت طولانی تقریبا یک سال یه نگاه به چیزایی که تاحالا نوشتم انداختم هی خوندمشون هی تاریخاشونو نگاه کردم هی حسها و فکرهای اون لحظه هام یادم اومد. با خوندن بعضیهاشون یه سری حسهای خوب و بدم زنده شدن بعضیهاشون رو هم که میخوندم با خودم فکر میکردم چقدر خل بودم ! همینجور که داشتم میخوندمشون با خودم فکرکردم اون لحظه ای که من این حسو داشتم چه اتفاقی داشته میفتاده. نتیجه ش بعد از نگاه کردن به تاریخ یکی از نوشته هام تکون دهنده بود واسم. دقیقا همون لحظه ای که خوشحال در حال نوشتن یه مطلب طنز بودم از طرف یه دوست خیلی نزدیک داشته بهم خیانت میشده! اتفاقی که هنوزم کامل نتونستم هضمش کنم و تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که بهش فکر نکنم. شما این طرف شوخ و شنگی و فرغ بال منو داشته باشید اونطرف اتفاقی که درحال افتادن بوده.. اون لحظه ای که فکرمی کردم همه چی بروفق مراده و ایام به کامه واقعیت دقیقا 180 درجه برعکس بوده! هیچ وقت از هیچی نمیشه مطمئن بود..
خیلی چیز خوبیه. اگه دارینش قدرش رو بدونید یه لحظه ام احساس گناه نکنید. آدم بدون تنفر نمی تونه زنگی کنه. کارش میشه زجر کشیدن. چون وقتی یکی بهش بدی می کنه به جای بدیاش همه ی خوبیای طرف میاد جلوی چشمش و دیگه طلبکارش نمی شه که چرا اینکارو باهام کردی؟ راحت می بخشه. وقتی هم که یه نفر تنهاش میزاره بازم دم به ساعت خوبیای طرف میاد تو ذهنش و نمی تونه فراموشش کنه و دائم زجر می کشه. درحالی که اگر می تونست متنفر شه هر بار که یاد اون آدم میفتاد تک تک خصوصیاتش که دوست نداشت و ریزترین بدی ای که بهش کرده بود میومد توی ذهنش و اینجوری مثل آب خوردن فراموشش می کرد. تنفر خوبه. کامل نندازیدش دور.
ما وقتی به دنیا میایم توی دلمون همینجور Default دو تا جای بزرگ برای پدر و مادرمون هست.دو تا جایی که فقط مال اوناست و هیچ وقت هیچ کس دیگه ای نمی تونه پرشون کنه.در مورد خواهر و برادر هم همینطوره. هر خواهر یا برادری که به دنیا میاد بدون اینکه لازم باشه تلاشی بکنه بلافاصله یه جا توی دلمون براش باز میشه. ولی در مورد آدمای دیگه اینجوری نیست. آدمای دیگه اولش هیچ جایی توی دلمون ندارند. خیلی هاشون همینجور میان توی زندگیمون و بعد از مدتی بدون اینکه جایی برای خودشون تو دلمون باز کرده باشند از زندگیمون میرند بیرون. ولی بعضی هاشون از همون اول که میان شروع می کنند به ناخنک زدن به دلمون. هر دفعه که اینکار و می کنند مضطرب می شیم. یه حس غریزی ای بهمون تلنگر میزنه که احساس خطر کنیم.مقاومت می کنیم. نباید دلمون رو به همین راحتی بذاریم در اختیارش تا هر چقدر دلش می خواد توش جا باز کنه واسه خودش. هر دفعه که ناخنک می زنه و یه جای کوچیک باز می کنه فوری جاشو با یه چیزی پر می کنیم. ولی بعضی وقتا فاصله ی بین این ناخنک زدن ها انقدر کم میشه که دیگه فرصت پر کردنش و پیدا نمی کنیم.اون موقع ست که یه حفره توی دلمون درست میشه و هر روز هم عمیق تر میشه تا میرسه به جایی که دیگه با هیچی نمی تونیم پرش کنیم غیر از خود اون آدم. اینجاست که اون آدم بالاخره جاشو تو دلمون باز می کنه.نه تنها تو دلمون بلکه تو زندگیمون. هر چی اون آدم بزرگ تر باشه حفره ی توی دل ما هم بزرگ تره. حالا اگه یه روز یه آدم که صاحب یه حفره ی خیلی بزرگ تو دلمونه از روی اجبار یا اختیار تصمیم بگیره از زندگیمون بره چی میشه؟ یه حفره ی خالی خیلی بزرگ توی دلمون می مونه که باید پر شه. دوتا راه واسه پر کردنش داریم. یه راه اینه که صبر کنیم, دردش رو تحمل کنیم و طاقت بیاریم تا اینکه حفره خودش پر بشه. کار سختیه. معلوم نیست چقدر زمان می بره. تازه وقتی پر هم بشه باز جاش رو دلمون می مونه و با کوچکترین تلنگری درد می گیره. راه دوم اینه که یه آدم دیگه به بزرگی همون حفره پیدا کنیم و هولش بدیم تو حفره. اینم کار سختیه.غیر از سخت بودن اشتباه هم هست. چون هر آدمی باید خودش حفره ی خودش و تو دلمون حفر کنه تا موندگار بشه. این راه اصلا راه درمان نیست. فقط یه مسکن موقته که بعد از یه مدت کوتاه اثرش رو از دست میده و دوباره درد قبلی میاد سراغمون.
اینطور که به نظر میاد تنها راه همون راه اوله...کسی راه دیگه ای بلده؟؟؟ مرا جای خودم بگذار خودت را جای گهواره و آغوشی تسلی بخش کنارم باش همواره حیفه این دو تا آهنگ و گوش نکنید : http://www.4shared.com/audio/y42quy8-/Dang_Show_--_Kami_Aheste_tar_Z.htm http://www.4shared.com/audio/y4DVxEbF/Parhaye_Fereshteh_-_AliReza_Sh.htm
تازگیا برای این کسایی که هی عاشق می شن هی فارق احترام خاصی قائلم. همه ش میرم تو نخشون ببینم چطوری اینکارارو می کنن به هیچجاشونم نیست! اصلا سیستم فکری احساسیشون چجوریه؟ اصلا اونها نرمالن که می تونن اینجوری باشن یا من آنرمالم که فکرمیکنم نمیشه؟؟ کسی هم نیست ازش بپرسیم!
خدایا منو می بینی؟ می دونم که می بینی. از روی چیزهایی که بهم دادی اینو می دونم.خیلی جاها برام سنگ تموم گذاشتی. پس بی تفاوت نیستی نسبت به من. بهم گوش می کنی. تو بهم عقل دادی. پس می خواستی بفهمم وگرنه چه دلیلی داشت بدیش؟ پس فهمیدن حقمه و حقمه که حقم و از تو بخوام. این عقلی که بهم دادی نمی تونه همه چیو سیاه سفید ببینه. همیشه تو سفیدیها دنبال سیاهی می گرده و تو سیاهیها دنبال سفیدی. از همون اول همینجوری کار می کرد.شایدم همینجوری درسته. نمی دونم. به هر حال گیجم. خیلی گیجم. چون نمی تونه سیاه سفید ببینه قضاوت کردن براش سخت شده. یعنی اصلا قضاوت نمی کنه دیگه.این بده. واسه بقیه خوبه ولی واسه خودم بده. باعث شده از همون بچگیم آدمهایی و تو زندگیم راه بدم که خیلی ها جرات نزدیک شدن بهشون و ندارن. بدشانسی زور احساسمم بهش نمی رسه که حداقل با احساسم تصمیم بگیرم. اکثر اوقات تو برزخم. خودت می دونی دیگه داری میبینی. میدونی؟ این عقلی که بهم دادی فقط بلده مسئله های سخت طرح کنه که خودش جوابشو نمیدونه. وقتی همیشه یه سوال بی جواب داشته باشی آرامش داشتن سخت میشه. خدایا تو منو آفریدی. خواستی که باشم.خواستی که بخوام. پس می خوام. می خوام کمکم کنی .کمک کنی که بفهمم. این کارو برام می کنی؟
|
| ||||||